رفته بودیم که دور از انظار دیگران ، ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه ،
زیر روشنایی مات ماه ، گردش کنیم...
آسمان کاملاً صاف بود.
مهذا، پاره ابر سیاه ، صورت نازنین ماه را ، در سیاهی خود ناپدید می کرد...
گفتم : آسمان به این صافی معلوم نیست این قطعه ابر سیاه ، از گریبان ما چه می خواهد؟
اشاره به ابر کرد ، آهی کشید و گفت: آن...
آن ابر نیست ! عصاره است. عصاره ناله های پنهانی عشاق واقعی است...
روی ماه را می پوشاند ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد...
:: بازدید از این مطلب : 147
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2